امید

امید

سفر

رفتم سفر با جیب خالی . پز عالی

از بدرقه بدم میاد دل کندن از عزیزانم برام سختتر میشه . اما پسرم سریش شد تا ایستگاه قطار . وتا بغض تو گلوم ننشست ول کن نشد.

پدرشون با دخترحون رفتن فرشو بدن براشستن . دخترمو فرستاد که مادر بیا برسونیدمت

قبول نکردم با اتوبوس میرم مادر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 11:16  توسط امید  | 

پاییز امسال

یارمون غوغا میکنه امسال . یه حس تغییر بنیادی جاری در همه چیزه ...شبیه من

دیروز قبض و امروز بسط .

نعمت دیدار بهم عطاشد . بالاخره تونستم اشو به اقا جونم برسونم.

با هم صحبت کردیم. چقدر تلاش کردم که بفهممش . خدا میدونه فقط. گاهی چنان از حرفاش وکاراش برافروخته میشدم که دلم میخواست سرمو به سنگ بکوبم .اما باز به تلاشم ادامه میدادم . میدونستم اخر راه با این ادم به بیراهه نیست . روشنی هست . باورش کردم .امروز نگاهی از محبت ناب انسانی بهم کرد و گفت با صبوری تمام اخرش دل منو به دست اوردی . جواب دادم پس حالا نوبت شماست با صبوری تمام بگیری و دل بزرگانو بدست بیاری.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 16:14  توسط امید  | 

شعر کارتن خواب عیدی به عشاق راه

در میان مردمی با این مصیبتها همراه

سربه زیر وساکت و گم کرده راه

می پذیرفتیم همه چیز را

و هر چیز را

حسرت برم به خواب آن کارتن خواب بی راه

که در تصادف دو ماشین و دعوای دو مدعی دو ادم

جان خود را در خطر

وخورده شیشه را جمع

که لاستیک ماشین ها نماند در راه

و ما هم چنان ......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 9:55  توسط امید  | 

عید

فردا عید غدیره . کاملا اتفاقی طلبیده شدم به زیارت امام رضا (ع)

حس میکنم سفری شبیه حج شده برام . یه لیست سوقاتی گرفته بودم برا عزیزانم . همیشه تو سفرا دلم میخاست یه هدیه هر چند ناچیز برای همه شون بخرم. اما خرج سفر هم رفت به پای آخرین قسط موتور پسرم.

حس میکنم اینروزا پیچ تنظیم روان منو سپردن دست حضرتشون.

دیروز بعد اعصاب خوردی که پدرشون برام پیش آورد .وقتی کارت عابر بانکمو دادم به پسرم بهم حسی تزریق میشد که بیچاره مگه اونه که خرجتونو میده . به خودم تکیه کن .

کارتوکه دادم دیگه هیچ پولی ندارم . باموهای پریشون رو پیشونی گفت مادر تا پس فردا خرج سفرتو جور میکنم نگران نباش . با لبخندی انگار یکی دیگه به جای من جواب داد . نیستم خدا بزرگه .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 8:33  توسط امید  | 

اولین نظر

اولین نظر رو بر چهره تنهایی هام رو مرجان نامی انداخت که سلام و درود بهش میفرستم.

از اقا شرمسارم سالها پیش جداگونه من وهمسرم ازش وصال همو خواستیم . حالا

به شدت ازهم ازرده خاطریم و امیدوارم هرچه زودتر از دست هم راحت شیم. البته او با ناتوانی و لجاجت تمام بر ادامه این وضع شکنجه آور اصرا میورزه و هنر نگه داشتن مرا و بچه های دسته گلشو هم نداره. ظهر زن وشوهری که پسر منگول خودشون رو جلوی خودشون راه انداخته بودن دیدم .اهی کشیدم.

اخه چی تو زندگی کم گذاشتم. لباس نداشتی بخری خیاط شدم. پول ارایش نداشتی بدی ارایشگر شدم . دو تا بچه مث دست گل برات اوردم . با فقر کامل ...سر دختره همیشه گشنه بودم ودانشجو ...

در از پاشنه چرخید همون ابتدای امر فهمیدم که مسئولیت پذیر نیست. که قوی نیست .

وای به پدر مادارایی که بچه فانتزی بزرگ میکنن. مادرشو نمیبخشیدم هنوز برای همه بچه بزرگ کردن فانتزیش

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 15:17  توسط امید  | 

فقر

از بچگی با چهره فقر اشنا بودم .تمام قامت برای ازبین بردنش قیام کردم اما اینروزا باز به وضوح چهره خشن خودش رو نشون خودم  وانبار بچه های عزیزم میده . فقری که حالا متوجه شدم حق خوری وحق کشیه .

مظلومانه نشستم به امیدی که روزنه ای باز شه بتونم تغییری ایجاد کنم.

اما با همه نداری هفته گذشته چهار تا مهمون عزیز داشتم و به خیر گذشت . نهار شامو تا این لحظه جور کردم.

اوضاع بدجوریه . دیگه برخلاف سالهای پیش با پدرشون در کنار هم نیستیم . همیشه برام سخت بود از کسی حتی شوهر درخواست پول کنم.

یادش به خیر اتاق خالی محقر خونه بابا که تمیز وزیبا نگه ش میداشتم . بابا پیرمردی از کار افتاده بود اما با همتی بلند . گاهی بیست تومن رو طاقچه کتابخونه اتاق میزاشت قبل بیدار شدنم و گاهی یادش میرفت و من مجبور میشدم که مسیر طولانی مدرسه رو پیاده برم . تا مادر بود معجزه میکرد انگار . البته کاری که الان خودم انجام میدم.

دخترم میگه ما گشنه نمیمونیم مامان اگه شده برامون غورباغه رو اش میپزه .

شکر . دوشنبه عازم سفرم . مشهد . پابوس اقای مهربان ی که همیشه واسطه اجابت دعاهام بوده . اینبار هم توی این اب واتیش سلامتی بچه هامو میخوام ازش شبیه دو گنجشک بی اشیونن. سرگردان اختلافات من وپدرشون.

گاهی پدر مادرا وجودشون معضلی میشه برا بچه ها.ظهر از دوازده و نیم که زنگشون خورد . ده دقیقیه به یک دیگه داشتم از نگرانی حال تهوع میگرفتم که اومد.

با دوستش گرم صحبت بوده . وروجک . باقی ماکارونی دیشبو داغ کردم و تقسیم بین سه تاییمون. نخود ولوبیا هم خیسونده بودم اش بپزم .

دیروز دوسه ساعتی که دور بر اش بودم همش فکرم در گیر بود چی کم داره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 14:41  توسط امید  | 

پاک کن

دیشب خواب خوبی نداشتم . امروز صبح شروع خوبی هم نداشتم .چشمان هراسان دختر مظلومم که سرگردان بین من وپدرش خواهش آتش بس داشت. دلمو به اتش کشید . برای به دنیا آوردن خودش با اون چشمان تماشایی و برادرش چقدر پدرش خواهش کرد . اون موقع ها دلش با خدا صاف بود پسر خواست داد . در عین کمال وتندرستی . دختر خواست داد . و امروز این کلام از دهانم در امد باید خرجشونو بدی . نمی دم . باید بدی پدری....

دیشب خواب میدیدم توخواب رحممو مادرش در اورده و تو یه کیسه نایلیونی به دستم داد و منو از خونه اش روانه کرد. هنوز چندش دیدن اون صحنه اذیتم می کنه ...یه پاک کن دم دستم هست پاکش کنم . یه کلیک . خیلی ساده س.

این وایبر و لاین هم بگم معضلی شده برا جوونا ؟

واقعا نمی دونم . شاید مونسی شده. تاصبح سایه پسرم که رو تبلتش خم شده ومینوشت . خواب و بیدار نگه م میداشت . درونش غوغایی هست . خیلی نوجوان بود که سیگاری شد ..

الان دانشگاه قبول شده . باباش غر زد من ندارم خرج دانشگاهشو بدم . از اون ور شب وروزشو گذاشته که تلوزیون ال سی دی بگیره ازجوونی علاقه به تماشای فیلم داره. بگم خودخواهه ؟

شاید به این نتیجه رسیده که به فکر خودش باشه .

همه چی به نفعشه قانون عرف جامعه. هر طور دلش بخواد رفتار میکنه . منم دور خودم میچرخم که جلوی ظلمشو بگیرم .

ظلمی که خودم درشکل گیری ظالمش نقش اسای دارم . پشه تو دهانش می مرد . حالا ...ادعاش ....

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 8:28  توسط امید  | 

برای او

سلام ای دل ابی پر امیدم

خواستم از تو و برای تو بگم اما تو هم اویی مگه نه

به دنیای مجازی پناه اوردم که از تو وبرای تو بگم .

تویی که گمت کرده بودم واز هر رهگذری که با نام عشق گذری داشت و موقع رفتن دقت نکرد که چه رد پای خونینی با خودش میبره ....میپرسیدم

گم شدم

تو منو ندیدی ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 10:39  توسط امید  |