امید

امید

امروز

کمی سرگیجه دارم . کمرم درد میکنه . هفته پیش همه ش پر از هم اغوشی بود . خوش گذشت . اما نگرانیم که باردارنشم.

تجربه تلخی بود سهل انگاری سال پیش که کار دستمون داد . هنوزم صدای گریه جنینی تو گوشمه که سرزنشم میکنه چرا کشتمش . چرا به حرف پدرش گوش دادم. چرا به خدای خودم اعتماد نکردم که بزرگش میکنه. فوقش این بود  که کمک میگرفتم از بقیه برای ... خیلی تلاش میکنم . اون کابوس از یادم بره .

خیلی تلاش میکنم . کابوس لطمه هایی که برادرای متعصب بهم زدن یادم بره . دیشب درسکوت و اظهار نظرای بچه ها وپدرشون که از کتک خوردن مقدس در فیلم فاطما گل خوشحال بودن ...به خودم فکر میکردم .

لطمه هایی که من دیدم از تو خیلی بیشتره ... تو چند تا غریبه مست بهت ....و پرپرت کردن.

من برادرام به جرم دوست داشتن و راه رفتن با پسری که فامیلمون بود. .....برای همیشه پر پرم کردن .

همه زندگیم ... اینده با شکوهی که در ادامه تحصیل ...ورزش .... هنر ....و شعر برای خودم ساخته بودم. ویران شد.

از دل ویرانه ها با جوونه زدم . اما .... هنوزم شبیه یک زخم قدیمی که خط جراحیشو گاهی باد بهش میخوره . انگار گزش تیزی چقو همون لحظه تازه میشه ...رو به روحم میده .

چکار بایستی میکردم .

حتی اجازه تنفر ورزیدن رو نداشتم .

نفرین کردم. برادر زاده م در اتش کینه و نفرت من سوخت.

شاید یفقط یه اتفاق بود اما من این اتفاق رو در دنیای بسیار جوان خودم به خودم و نفرتم از پدرش ربط دادم.

گذشت .

بخشیدمشون

اما گاهی دلم میخواد همه اون کابوسها تمام شه

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 9:24  توسط امید  | 

بازگشت

به زندگی با این آدم برگشتم. به دیده یک بیمار بهش نگاه کردم. توقعاتمو از یه رفتار معقول ازش قطع کردم .

آغوشمو ومهربانی ؟ اینبار سنجیده و به اندازه مو براش باز کردم . توی هم آغوشی مون بیهوش میشه . حس میکنم دوباره برگشته . دیگه حواسش اینور وانور کمتر هست . رفتارش با بچه ها هم بهتر شده . اما هنوز گاهی گاف میده . اما تلاش میکنم . جبهه نگیرم . غذاپختن رو از سر گرفتم . همه شون لذت میبرن .

خودم زیاد اهل غذا خوردن نیستم . کنارشون میشینم و از لذت بردنشون لذت میبرم .

یادم می اد چقدر از اینکه اشپزی بلد نبودم. رنج بردم . حالا معرکه شدم. توی سکس هم .

بچه ها اروم شدن . با ترس و دلهره و شگفتی و حیرت بهم ون نگاه میکنن.

جمعه پیش با داداشش و خانواده ش ترتیب برنامه برف بازی توی ابعلی رو داد. باهم چهارپنج ساعت کار کردیم . الویه لوبیا پلو جوجه ...

رفتم حموم. موهام پیچ پیچ شد. روسری توری مشکی سرم؟ ارایش.. خودمو خوشگل کردم. رژ سرخابی جرئت نکردم بزنم . به حال برادرش رحم کردم. حس کردم با محبتی عمیقتر از همیشه بهم نگاه میکنه و مراقبمه . برای همین رژ کمرنک صورتی زدم. یه کم باهاشون برف بازی کردم . دلشون نمی اومد منو بزنن. فقط بچه های خودم . حسابی حالمو جا اوردن ... ازشون دور شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 12:0  توسط امید  | 

دانه دانه دانه

دانه دانه دانه تسبیح به ذکر یاد و خاطرت میگردانم .

وباز به اول راه می رسم ...ادمها ممکنه بارها وارد وادی حیرت بشن ...

مینویسم . تاهر زمان که بتونم . این سی و دو حروف عزیز رو بکار میگیرم و مینویسم . از تو نازنینم

تاجان در بدن دارم . مینویسم . و

اصلا زبانهای دیگه رو دوست دارم یاد بگیرم که با زبانهای متفاوت ازتو بگم و بشنوم ....

ووقتی از نوشتن خسته میشم . از چهارچوب و نقشو حرف و عبارت و گفت و کلام

سکوت میکنم .

سکوت دنیای بی کرانه معنا که .....دریا دریا ....جاری میشه بر دلها ....

وصل میشن ابراههای وجود ...در شاهراهی ....و یکی میشن .....یکی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 14:42  توسط امید  | 

درون

قیامت راستی چیه

قیامت همینه که در این لحظه همه چی درون رو بیرون میریزیم .

دیشب خواب خوبی نداشتم . از ریاکاری و دورویی خودم در رنجم .

حس میکنم منو راه دادن به جمع خودشون . بزرگان رو میگم

نزدیکتر و مقربتر ...وبه همون اندازه شرمنده تر

بازی ابرها با خورشید

نم نم بارون ... طلوع خورشید و از از پشت ابرا در اومدنش ...گرم شدن و نورانی کردن چهره ام

وای از درونم ... گاهی ازش میترسم . چرا انقدر این من رو رها کردم ...

هر کسی هر بلایی دلش خواست به مجوز دوست داشتنم سرم در بیاره ...

اول از همه پدر مادر . برادر . دوست .  جامعه و سنتهای جاهلانه اش به نام دین  ورجال حکومتی ..و حالا شوهر و بچه ها

نه. تمام قد استادم . دیگه اجازه سو استفاده نمیدم . حداقل به عزیزانم نمی دم . زورم به بالادستی ها نمیرسه

حسابرسی اونهارو سپردم به معشوقم . اون از مه بالادسته ها بالادستی تره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 8:46  توسط امید  | 

شعار

از شعار

تظاهر

دورویی

ودروغ بیزارم

مخصوصا

دروغ به خودم که بزرگترین خیانته

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 15:16  توسط امید  | 

هشدار

خ ...یادت باشه بخش اعصاب وروان ما پر از دخترانیه که پدر بهشون ....

از اون روز خیال این که دخترمو به پدرش بسپرم از سر بدر

با وجودی که پدرش ادم بدی نیست .

اما احتیاط شرط عقله

در چندین جبهه درگیر نبردم

نه خانواده ای برادی خواهری که خالی از سرزنش و تنش بهش پناهببریم

مشکلات مالی

 اداره و تنش هاش

 پدرشون

فضای نامناسب مکانی خانه

و

وجود خودم که

هنوز هستم قوی

اما کمی کمرمق و کم طاقت وسرماخورده

حس میکنم همه اون چیزایی که انتظار داشتم به خودم بدم و بهش برسم

همه اون انتظاراتی که از غیر داشتم و محقق نشد

یکی هست که بهم میده . بهتر دلنشین تر ...

امیدوار موهبتیه ها

پس ازش متشکرم بینهایت  بینهایت شکر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 12:24  توسط امید  | 

دلنوشته

ازسفر برگشتم . تغییر کردم . تابوی پسر و دوست پسر را داشتن رو در نظر دخترم شکوندم.

مادر برا پسرا دوست شدن عیبی داره . عیب که نه . فقط پسرا با دخترا فرق دارن .این یادت باشه .

پس نحوه رفتارت هم باید فرق داشته باشه .

مادر براشون نامه بنویسم . خودت چه فکر میکنی

یادت باشه اینجا فکر بسته ای دارن . واقعیت این ادما اینه متعصبن . نوشته های تورو ببینن به عنوان نقطه ضعف و عیب بهش نگاه میکنن.

پسرا غول که نیستن برو جلو راحت حرفتو باهاشون بگو

اخه مادر متوجه شدم تو نوشته هاشون مودب ترن .

برام جالب بود . دخترم بسیار باهوش و عاقله ....

امیدوارم بتونم قوی و نترس تربیتش کنم .

و برا خودش ارزش و احترام بزاره .

تا این لحظه موفق بودم .

 واما پسرم . کمی ناموفق . سیگار میکشه . درد عمیقی تو دلم گذاشته .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 12:18  توسط امید  | 

زندگی

پر م از شور وشوق زندگی کردن. عشق ورزیدن. سکوت سرما بود و طبیعتی که با خمیازه در حال بیدار شدن بود. و تن داغ من و تو و خلوت نابش . هرلحظه ش ناب ناب شراب تلخی بود با کام تشنه ما

+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 15:7  توسط امید  | 

اینروزا

سفر رفتم . با همکارای خیاطخونه هم اتاقی شدم. خیلی باهم همراهی خوبی داشتیم . دوشب اول رو ساعت سه ونیم شب پامیشدم میرفتم حرم .

شب اول ریسه های روشن رگارنگ که به خاطر عید غدیر کشیده بودن کمی اذیتم کرد . اما شب دوم اونارو برداشته بودن . منتظر نشستن برای طلوع آفتاب در یکی از خروجی های حرم و روی سکو حالی دیگه داشت. واقعه و حشر و ده ایه اول شوری ..... غوغایی در روح وجانم انداخت . تهران هم میخونم اما اینجا کجا و اونجا کجا ....

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 11:2  توسط امید  | 

سفر

رفتم سفر با جیب خالی . پز عالی

از بدرقه بدم میاد دل کندن از عزیزانم برام سختتر میشه . اما پسرم سریش شد تا ایستگاه قطار . وتا بغض تو گلوم ننشست ول کن نشد.

پدرشون با دخترحون رفتن فرشو بدن براشستن . دخترمو فرستاد که مادر بیا برسونیدمت

قبول نکردم با اتوبوس میرم مادر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 11:16  توسط امید  | 

مطالب قدیمی‌تر