امید

امید

دانه دانه دانه

دانه دانه دانه تسبیح به ذکر یاد و خاطرت میگردانم .

وباز به اول راه می رسم ...ادمها ممکنه بارها وارد وادی حیرت بشن ...

مینویسم . تاهر زمان که بتونم . این سی و دو حروف عزیز رو بکار میگیرم و مینویسم . از تو نازنینم

تاجان در بدن دارم . مینویسم . و

اصلا زبانهای دیگه رو دوست دارم یاد بگیرم که با زبانهای متفاوت ازتو بگم و بشنوم ....

ووقتی از نوشتن خسته میشم . از چهارچوب و نقشو حرف و عبارت و گفت و کلام

سکوت میکنم .

سکوت دنیای بی کرانه معنا که .....دریا دریا ....جاری میشه بر دلها ....

وصل میشن ابراههای وجود ...در شاهراهی ....و یکی میشن .....یکی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 14:42  توسط امید  | 

درون

قیامت راستی چیه

قیامت همینه که در این لحظه همه چی درون رو بیرون میریزیم .

دیشب خواب خوبی نداشتم . از ریاکاری و دورویی خودم در رنجم .

حس میکنم منو راه دادن به جمع خودشون . بزرگان رو میگم

نزدیکتر و مقربتر ...وبه همون اندازه شرمنده تر

بازی ابرها با خورشید

نم نم بارون ... طلوع خورشید و از از پشت ابرا در اومدنش ...گرم شدن و نورانی کردن چهره ام

وای از درونم ... گاهی ازش میترسم . چرا انقدر این من رو رها کردم ...

هر کسی هر بلایی دلش خواست به مجوز دوست داشتنم سرم در بیاره ...

اول از همه پدر مادر . برادر . دوست .  جامعه و سنتهای جاهلانه اش به نام دین  ورجال حکومتی ..و حالا شوهر و بچه ها

نه. تمام قد استادم . دیگه اجازه سو استفاده نمیدم . حداقل به عزیزانم نمی دم . زورم به بالادستی ها نمیرسه

حسابرسی اونهارو سپردم به معشوقم . اون از مه بالادسته ها بالادستی تره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 8:46  توسط امید  | 

شعار

از شعار

تظاهر

دورویی

ودروغ بیزارم

مخصوصا

دروغ به خودم که بزرگترین خیانته

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 15:16  توسط امید  | 

هشدار

خ ...یادت باشه بخش اعصاب وروان ما پر از دخترانیه که پدر بهشون ....

از اون روز خیال این که دخترمو به پدرش بسپرم از سر بدر

با وجودی که پدرش ادم بدی نیست .

اما احتیاط شرط عقله

در چندین جبهه درگیر نبردم

نه خانواده ای برادی خواهری که خالی از سرزنش و تنش بهش پناهببریم

مشکلات مالی

 اداره و تنش هاش

 پدرشون

فضای نامناسب مکانی خانه

و

وجود خودم که

هنوز هستم قوی

اما کمی کمرمق و کم طاقت وسرماخورده

حس میکنم همه اون چیزایی که انتظار داشتم به خودم بدم و بهش برسم

همه اون انتظاراتی که از غیر داشتم و محقق نشد

یکی هست که بهم میده . بهتر دلنشین تر ...

امیدوار موهبتیه ها

پس ازش متشکرم بینهایت  بینهایت شکر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 12:24  توسط امید  | 

دلنوشته

ازسفر برگشتم . تغییر کردم . تابوی پسر و دوست پسر را داشتن رو در نظر دخترم شکوندم.

مادر برا پسرا دوست شدن عیبی داره . عیب که نه . فقط پسرا با دخترا فرق دارن .این یادت باشه .

پس نحوه رفتارت هم باید فرق داشته باشه .

مادر براشون نامه بنویسم . خودت چه فکر میکنی

یادت باشه اینجا فکر بسته ای دارن . واقعیت این ادما اینه متعصبن . نوشته های تورو ببینن به عنوان نقطه ضعف و عیب بهش نگاه میکنن.

پسرا غول که نیستن برو جلو راحت حرفتو باهاشون بگو

اخه مادر متوجه شدم تو نوشته هاشون مودب ترن .

برام جالب بود . دخترم بسیار باهوش و عاقله ....

امیدوارم بتونم قوی و نترس تربیتش کنم .

و برا خودش ارزش و احترام بزاره .

تا این لحظه موفق بودم .

 واما پسرم . کمی ناموفق . سیگار میکشه . درد عمیقی تو دلم گذاشته .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 12:18  توسط امید  | 

زندگی

پر م از شور وشوق زندگی کردن. عشق ورزیدن. سکوت سرما بود و طبیعتی که با خمیازه در حال بیدار شدن بود. و تن داغ من و تو و خلوت نابش . هرلحظه ش ناب ناب شراب تلخی بود با کام تشنه ما

+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 15:7  توسط امید  | 

اینروزا

سفر رفتم . با همکارای خیاطخونه هم اتاقی شدم. خیلی باهم همراهی خوبی داشتیم . دوشب اول رو ساعت سه ونیم شب پامیشدم میرفتم حرم .

شب اول ریسه های روشن رگارنگ که به خاطر عید غدیر کشیده بودن کمی اذیتم کرد . اما شب دوم اونارو برداشته بودن . منتظر نشستن برای طلوع آفتاب در یکی از خروجی های حرم و روی سکو حالی دیگه داشت. واقعه و حشر و ده ایه اول شوری ..... غوغایی در روح وجانم انداخت . تهران هم میخونم اما اینجا کجا و اونجا کجا ....

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 11:2  توسط امید  | 

سفر

رفتم سفر با جیب خالی . پز عالی

از بدرقه بدم میاد دل کندن از عزیزانم برام سختتر میشه . اما پسرم سریش شد تا ایستگاه قطار . وتا بغض تو گلوم ننشست ول کن نشد.

پدرشون با دخترحون رفتن فرشو بدن براشستن . دخترمو فرستاد که مادر بیا برسونیدمت

قبول نکردم با اتوبوس میرم مادر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 11:16  توسط امید  | 

پاییز امسال

یارمون غوغا میکنه امسال . یه حس تغییر بنیادی جاری در همه چیزه ...شبیه من

دیروز قبض و امروز بسط .

نعمت دیدار بهم عطاشد . بالاخره تونستم اشو به اقا جونم برسونم.

با هم صحبت کردیم. چقدر تلاش کردم که بفهممش . خدا میدونه فقط. گاهی چنان از حرفاش وکاراش برافروخته میشدم که دلم میخواست سرمو به سنگ بکوبم .اما باز به تلاشم ادامه میدادم . میدونستم اخر راه با این ادم به بیراهه نیست . روشنی هست . باورش کردم .امروز نگاهی از محبت ناب انسانی بهم کرد و گفت با صبوری تمام اخرش دل منو به دست اوردی . جواب دادم پس حالا نوبت شماست با صبوری تمام بگیری و دل بزرگانو بدست بیاری.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 16:14  توسط امید  | 

شعر کارتن خواب عیدی به عشاق راه

در میان مردمی با این مصیبتها همراه

سربه زیر وساکت و گم کرده راه

می پذیرفتیم همه چیز را

و هر چیز را

حسرت برم به خواب آن کارتن خواب بی راه

که در تصادف دو ماشین و دعوای دو مدعی دو ادم

جان خود را در خطر

وخورده شیشه را جمع

که لاستیک ماشین ها نماند در راه

و ما هم چنان ......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 9:55  توسط امید  | 

مطالب قدیمی‌تر